تبلیغات |
خاطرات من روز تولد انسان ها در هیچ تقویمی یافت نمی شود چرا که فقط در قلب کسانی است که به آنها عشق می ورزیم
|
امروز خوشحالم خیلی خیلی زیاد ![]() ![]() ![]() اخه فردا قراره برم مدرسه ![]()
همه چیز آماده است کیف و کفش نو که همرا ه مامان جون و بابا جون رفتیم و خریدیم. دفتر نقاشی و مدادرنگی و مدادو پاکن و خیلی چیزای دیگه ![]() * **** امسال میرم پیش دبستان ***** دارم لحظه شماری می کنم تا هرچه زودتر صبح روزی که باید برم مدرسه بیاد.... میدونم که دوستای زیاد و تازه ای پیدا می کنم البته من یک دوست و همسایه دارم که باهم میریم مدرسه اسمش فاطمه است . ** **باید بگم خیلی خوشحالم بچه ها ![]() ![]()
[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 03:16 ب.ظ ] [ ریحانه جون ]
[ یه یادگاری ازتو ]
![]() ![]() از وقتی فهمیدم کر مهای ناقلا اومدن دندونمو خوردن خیلی ناراحت شدم ![]() تازه خیلی هم درد داشتم ..... ![]() ![]() ![]() ![]() اونقدر مامان باهام حرف زد تا راضی شدم برم پیش دندو نپزشک تا دندونمو درس کنه خلاصه وای رفتم دندون پزشکی ..... راستش خیلی استرس داشتم .. .خیلی .... اخه تا حالا دندون پزشکی نرفته بودم ....... رفتیم تو اقای دکتر با خوشرویی بهم سلام کرد ![]() ![]() روی صندلی مخصوصش دراز کشیدم واقای دکتر گفت : دهانتو واکن ببینم ![]() ![]() بعد هم وسایلش داد دستمو و گفت: با اینا می خوام کرمهای دندونتو در بیارم.. ![]() نمی دونم یک چیزی بود که گفت جارو برقیه کرمهاتو در میاره... خلاصه یکم استرسم کم شد .. دکتر خوبی بود همه اش تشویقم می کرد ..... ![]() ![]() من هم با ارامش قول دادم اروم بشینم و تا اقای دکتر کارش تموم بشه بالاخره تموم شد ![]() ![]() خوشحال بودم که تجربه جدیدی رو بدست اوردم ولی سخت بوداااااا قول دادم که بیشتر مراقب دندونام باشم و مسواک یادم نره..... شما هم یادتون نره هاااااا آفرین بجه های خوب [ چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 ] [ 10:21 ق.ظ ] [ ریحانه جون ]
[ نظرات ]
![]() ![]() سلام امروز تولدمه تولد 5 سالگی خیلی خوشحالم
آخه من عاشق تولدم
![]() از کیکم هم خوشمان آمد آخه خودم انتخاب کرده بودمعکس هم گرفتیم با همه ودر فیگور های مختلفتازه شعر هم خواندم هرچی بلد بودم ![]() بعدش طی مراسم باشکوهی کیک رو بریدمو ....... ![]() با با جونم گفت: دوست دارم دختر گلم ![]() ![]() ![]() من هم می گم : ![]() دوستون دارم خیلی زیاد ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() از همه تون ممنوم که تو تولدم اومدین هم هم تو وبم بهم تبریک گفتین ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ پنجشنبه 5 اسفند 1389 ] [ 01:19 ب.ظ ] [ ریحانه جون ]
[ یک یادگاری ازتو ]
![]() سلام امروز قرار بود عموهای فیتیله ای بیان شهرمون خیلی خوشحال شدم ![]() از مامان وبابا خواستم که حتما منو ببرن به جشن شون ![]() ![]() از طرفی امروز تولد غزاله جون هم بود (غزاله دختر خاله مامانه) ![]() به همین دلیل اون و داداشش آرمان هم باهامون قرار شد بیا ن جشن ![]() ![]() از صبح لحظه شماری می کردم وهی ساعت حرکتو از مامان می پرسیدم ![]() تا اینکه بالاخره بابایی کمی زودتر از کارش مرخصی گرفت تا همه مارو به ببره جشن . ![]() ![]() ![]() ![]() ازدحام زیادی بود . خیلی از بچه ها همرا مامان وبا با اومده بودند. صفی طولانی ورود به سالن سخت بود . اگه مامانی منو بغل نمیکرد ... ![]() ![]() بالاخره به هر زحمتی بود رفتیم تو سالن . نشستیم تا بیان بی صبرانه منمنتظر ورود عموها بودم . بعد از یک مدت کوتاهی اومدن وای صدای جیغ و داد وهورا به همراهموزیک تمام سالن وبرداشته بود یک لحظه احساس کردم .الانه که اینجا رو سرمون خراب شه. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() برنامه شون شاد بود آهنگ ومسابقه ونمایش و .......... ![]() ![]() ![]() خیلی خوش گذشت . اومدیم بیرون حسابی جیب بابایی رو خالی کردیم و خوریم . وخسته شدیم. اومدیم خونه.![]() روز خوبی بود .این هم یک خاطره ![]()
[ چهارشنبه 4 اسفند 1389 ] [ 08:01 ق.ظ ] [ ریحانه جون ]
[ یک یادگاری از تو ]
روز تولد وبلاگم نزدیک روز تولد خودمه خوشحالم ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ شنبه 30 بهمن 1389 ] [ 07:41 ق.ظ ] [ ریحانه جون ]
[ یک یادگاری از تو ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |