تبلیغات |
خاطرات من روز تولد انسان ها در هیچ تقویمی یافت نمی شود چرا که فقط در قلب کسانی است که به آنها عشق می ورزیم
|
![]() ![]() سلام امروز تولدمه تولد 5 سالگی خیلی خوشحالم
آخه من عاشق تولدم
![]() از کیکم هم خوشمان آمد آخه خودم انتخاب کرده بودمعکس هم گرفتیم با همه ودر فیگور های مختلفتازه شعر هم خواندم هرچی بلد بودم ![]() بعدش طی مراسم باشکوهی کیک رو بریدمو ....... ![]() با با جونم گفت: دوست دارم دختر گلم ![]() ![]() ![]() من هم می گم : ![]() دوستون دارم خیلی زیاد ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() از همه تون ممنوم که تو تولدم اومدین هم هم تو وبم بهم تبریک گفتین ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ پنجشنبه 5 اسفند 1389 ] [ 01:19 ب.ظ ] [ ریحانه جون ]
[ یک یادگاری ازتو ]
![]() سلام امروز قرار بود عموهای فیتیله ای بیان شهرمون خیلی خوشحال شدم ![]() از مامان وبابا خواستم که حتما منو ببرن به جشن شون ![]() ![]() از طرفی امروز تولد غزاله جون هم بود (غزاله دختر خاله مامانه) ![]() به همین دلیل اون و داداشش آرمان هم باهامون قرار شد بیا ن جشن ![]() ![]() از صبح لحظه شماری می کردم وهی ساعت حرکتو از مامان می پرسیدم ![]() تا اینکه بالاخره بابایی کمی زودتر از کارش مرخصی گرفت تا همه مارو به ببره جشن . ![]() ![]() ![]() ![]() ازدحام زیادی بود . خیلی از بچه ها همرا مامان وبا با اومده بودند. صفی طولانی ورود به سالن سخت بود . اگه مامانی منو بغل نمیکرد ... ![]() ![]() بالاخره به هر زحمتی بود رفتیم تو سالن . نشستیم تا بیان بی صبرانه منمنتظر ورود عموها بودم . بعد از یک مدت کوتاهی اومدن وای صدای جیغ و داد وهورا به همراهموزیک تمام سالن وبرداشته بود یک لحظه احساس کردم .الانه که اینجا رو سرمون خراب شه. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() برنامه شون شاد بود آهنگ ومسابقه ونمایش و .......... ![]() ![]() ![]() خیلی خوش گذشت . اومدیم بیرون حسابی جیب بابایی رو خالی کردیم و خوریم . وخسته شدیم. اومدیم خونه.![]() روز خوبی بود .این هم یک خاطره ![]()
[ چهارشنبه 4 اسفند 1389 ] [ 08:01 ق.ظ ] [ ریحانه جون ]
[ یک یادگاری از تو ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |